تبليغاتX
×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

×××داستان کوتاه،مقاله،دستنوشته×××

برای شما برای خودم

از دنیا بیزاریمان گرفته بود.گفتیم برویم و هوایی بخوریم.سر راهمان که از مطبخ میگذشتیم بنا بر عادت معمول در یخچال را باز نموده و با سر تا کمر در آن فرو رفتیم تا شاید از میان نشخوار این یاغیان هم خانه چیزی جهت تناول و شبچره بیابیم. دست آخر دو عدد زرد آلوی نارس یافت شد. غنیمت شمردیم و بر روح عزیزان هم قطار درودی جانانه و سفارشی فرستادیم . از اندرونی به باغ باصفا پا نهادم.شبی بس ساکت و مطبوع بود.ستارگان چشمک زنان، غافل از اینکه ما در دست چپمان چندین انگشتر زر و نقره و در دست راستمان عقیق و غیره داریم. آخر دستانمان را به پشت کمرمان و سینه ها را به جلو داده و مانند هرگاه ،شاهانه گام بر می داشتیم.

خوب که از دنیا غافل گشتیم،مشغول بلع آن دو زردآلوی منحوس شدیم.با دندانهای مبارکمان بر آن کوفتیم و جویده ناجویده قورت دادیم.وقت خوشیمان از اندازه افزون شد و عزم بازگشت نمودیم.کمی از اوراق امتحانیمان را زیر و رو کردیم تا فردا شاید به دادمان برسد.اما بناگاه روح خبیسه ای بر ما چیره شد و جادوی خواب را در چشمانمان افکند. مانیز چون جادوگر دربار نبود،تسلیم گشتیم.خوابیدن همان و بیدارشدنمان پیش از سحرگاه همان.

اولش فکر کردیم ادامه جادوی روح خبیس می باشد که اینگونه به دل درد و دل پیچه مبتلا گشتیم.اما یادمان آمد که رمل استرلاب جادوگر نزد ماست و هر آنچه ورد آموخته بودیم خواندیم.هیچ افاقه نکرد.گفتیم شاید وجدانمان باشد که اینگونه به پهلویمان و آبگاهمان میکوبد.ولی ما خوب با وجدانمان کنار آمده بودیم بر قرار آن صلح نامه ی کذا، که ترکمن چای شرف داشت بر آن .

تا وقت موعود امتحان ،درد امانمان را بریده کرد. اما تا چشمانمان اوراق امتحانی را رویت کرد به کل از یاد بردیمش.این نیز موقتی بود چرا که به سوال سیزده نرسیده دوباره دردمان اوت کرد.سخت آشفته و بد حال گشتیم طوری که خانم مهربان مراقب انگشتر های متعددمان را نادیده گرفت و دل بر ما سوزاند و چند سوالی به ایما و اشاره ی چشم و ابرو بر ما آشکار کرد.به هر نحوی از انحا این مصیبت را به اتمام رساندیم و به عمارت نزول کردیم و در تخت خود را رها.

به یک کوارتر نکشیده بود که چشم بر هم نهاده بودیم،یکهو احساس کردیم خورشید خانم هوس همبستری با ما را کرده.چنان دچار تب و هذیان گشتیم که هر انچه از اسرار کشوری و لشکری و رازهای مگو بود، به طرف العینی بازگو کردیم و این پست فطرتان دون مایه همه را مکتوب کردند تا به وقت مقتضی دمار از روزگارمان برآورند.تب و درد و هذیان تا پاسی از شب ادامه داشت و ما ناخودآگاه بر همه مهربان شده بودیم و نرم و ملایم سخن میراندیم طوریکه چند تن از اصحاب،انگشت سبابه را پس از سه دور و نیم چرخش در بینیشان در دهان فرو برده و به اندازه مزه شور آن،از رفتارمان تعجب ورزیدند.حتی عده ای از این طایفه نسوان که نمیدانیم چگونه این دستهای نافرمان قلم شده از بیماریمان سو استفتاده کرده و شماره شان را گرفته بود،آرزوی مرگ ما را کردند.البته بنا بر قول معروف که(به مرگ میگیریم که به تب راضی شود). این بدحالی ما سخت دلخواه آنان گشته بود زیرا که هر کلامی تا به حال برخود حرام کرده بودیم از زبانمان جاری  گشت و حسابی خوش خوشانشان گشته بود.

به هر رو چنانکه شرح ماوقع رفت با خورشید خانم همبستر شدیم و به لطف حکیمان و عمه قزی خان باجی اول دربار و آن نبات های زعفرانی اش،صبحدم بود که بهبودی حاصل گشت و دولت نو از تخت برخاست. اما چه حاصل که سرخوشیمان با نیشخند ها و پوزخندهای این نابکاران نا همراه و از باب گاف هایی که دادیم و بر ملا شدن لاف هایی که زدیم ،دوامی نداشت.هیهات که حتی دیوار حاشا نیز برای ما پست گشته بود.یادمان باشد اگر روزی پرزیدنت شدیم چند دستور را بلادرنگ صادر کنیم.من جمله آنکه حمل هرگونه گوشت کوب دوربیندار جرم و مجرم ،مفسد فی العرض و مهدور الدم میباشد و اگردر تهیه ،تولید و پخش زرد آلو نیز نقش داشته باشد بعد از حبس ابد اعدام باید گردد.این دو مصداق فساد، توطئه شوم استکبار جهت تهاجم فرهنگی و غیر فرنگی می باشد.

توصیه ای جدید از اطبای چینی به دستمان رسیده که خوردن تخم زرد آلو بعد از خوردن خود آن علت درد را در آخر شب زایل میکند.این روش امتحان نشده و ما مسئولیتی نمیپذیریم.

--------------------------------------------------------------------------

به مدت یک ماه کرکره ها را میکشیم پائین زیرا که موسم امتحانات با گونو وسونامی در راه هست.پس تا مدتی عادت چرت خواندن را کنار بگذارید و زرد آلو هم نخورید.

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت   توسط علی   | 

گفتم : آخرش ضرره

گفت: راهیه که باید رفت                                 گفتی: باید ثابت کنی، تو این زمونه فقط باید ثابت کنی

گفتم: سخته.ثابت میکنم ولی نه به تو،به خودم

گفت: باشه                                                  گفتی: یه شب همخوابگی با من!

گفتم: رسوایی!

گفت: رسوایی؟                                            گفتی: شاید

گفت: اگه نموندی؟ اگه رفتی؟                          گفتی:  بهائیه که باید بپردازی 

گفتم: آخرش ضرره ولی راهیه که باید رفت

گفت :باشه                                                 گفتی: اگه برم؟

گفت: مهم نیست.من ثابت میکنم

گفتم: آره مهم نیست.تو فقط بهونه ای. بعدشم که نباشی مهم نیست.من عاشقم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت   توسط علی   | 

ساختار گرایی یا مفهوم گرایی در نقد

بررسی هر نوشته داستانی نخست به وجود ارکان اصلی داستان یا بهتر بگویم معیارهایی که با توجه به آن میتوان آن نوشته را داستان نامید،بستگی دارداما باید توجه داشت این معیارها را نمیتوان نقد ساختارگرا نامید چون میتوان بسیاری از سبک های داستان نویسی را یافت که بر پایه ساختار شکنی پیش میرود.این تنها برخورد اولیه و سطحی برای تعیین نوع نوشته و به شرحی داستان به حساب آوردن نوشته است.اما تقابل و تضادی که در نقد ساختاری و مفهومی وجود دارد،این سوال را به وجود می آورد که کدامیک ارجحیت دارد.

در نگاه نقادانه به داستان همیشه دو زاویه دید وجود دارد.۱- بررسی دقیق از نظر رعایت نشدن مبانی نوشتاری و آکادمیک  ۲ - بررسی مفهومی کل داستان،نقش شخصیت ها،پیامهای احتمالی داستان،...البته هیچ کدام از اینها به تنهایی نمیتواند کامل باشد و همچنین نمیتوان هیچ اجماعی بین این دو برقرار کرد.مگر آنکه جدا از هم و به دنبال هم بیان شوند.حال اگر شما نویسنده باشید انتظار دارید اثرتان چطور نقد شود؟ مسلم است که نویسنده نباید خود را از قبل در برابر نقدهایی که خواهدشد ببیند.ولی هنگامی که نگارش به پایان رسید انتظار میرود که برجسته سازی که انجام شده یا چیزی که دست مایه خلق اثر قرار گرفته یعنی سبک یا موضوع و در یک اثر جامع هر دو مورد، بررسی شود.البته برخی نویسندگان دیگر دغدغه سبک و ساختار را ندارند زیرا یا توانایی خود را به اثبات رسانده اند و یا صاحب سبک اند.در برخورد با این آثار نقادان معمولا به مفهوم  ومضمون میپردازند و با پیش نکشیدن بررسی ساختار به نوعی آن را مورد تائید قرار میدهند.اما اگر ملاک خود اثر باشد،مسلما باید از هر دو جهت بررسی شود.با آوردن چند مثال ذهنتان را به چراهای دیگری دعوت میکنم(cud).

اگر بخواهیم رمان قلعه حیوانات را به نقد بکشیم چیز خاصی در سبک نگارش یا پیچیدگیهای مرسوم نویسندگی در آن نمیبینیم و تنها روایتی است خطی که با گره افکنی های پیش پا افتاده جلو میرود. اما چیزی که آنرا به عنوان یک اثر قابل اعتنا معرفی کرده مضمون سیاسی آن است.حال با اثر باید با توجه به نویسنده روبرو شد؟ کسی که ۱۹۸۴ را نوشته است یا خود اثر ملاک است؟ مثال دیگری که میتوانم مطرح کنم زئوسئانس من،اولین دفتر عشق (محمد رمضانی فرخانی) است.در این اثر همان شکل ظاهری کتاب به ما میگوید که با چیز جدیدی روبرو هستیم.چیزی که ما میتوانیم به نقد بکشیم حالتی بین شعر  و داستان است و مهمترین چیز سبک است.تنها زمانی که از این موضوع فارغ شویم میتوانیم به مضمون بپردازیم.

گمان میکنم با این مثال ها توانسته باشم تا حدی به سوالی که در ابتدا مطرح شد پاسخ دهم. البته تصریح میکنم که حالات بینابینی بسیاری هم وجود دارد ولی در اغلب موارد این خود نوشته است که ما را به سمت نوع نقد هدایت میکند. در واقع این خود نوشته است که نوع نقد را به ما تحمیل میکند و اولویت را مشخص میکند.موردی که لازم است به آن اشاره شود این است که حتما نباید با یک نگاه اثر را نقد کرد بلکه بحث بر چربش نسبی یکی از انواع نقد و البته چیزی که نویسنده به دنبال آن بوده است، می باشد. نقدی کامل است که نگاهی همه جانبه به تمامی زوایای داستان داشته باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت   توسط علی   | 

ساعت

 

 

_ببخشید آقا ساعت چنده؟

زنگ صدای نازکش او رابه خیابان پرت کرد.متوجه نشده بود کی آن فاصله چند متری تمام شد.بی اختیار دست چپش را بالا آورد.لبخندی زد .دستش را انداخت.به دیوارهای شیشه ای خیره شد.

_افتخار میدین چند قدم در خدمتتون باشم؟

 

 

***

 

کفش کوچک دهان بازکرده اش را با دقت طوری که تصادفی به نظر برسد،روی کفشهای صد و بیست تومانی پدر گذاشت.پدر، کلمه ناآشنایی بود برای او.همانطور که او برای پدر.به ساعت زنانه ای که همیشه روی اوپن افتاده بود نگاه کرد.12:55.وقتش بود که از خواب قیلوله اش بیدار شود.به مأمنش رفت .صدای برداشتن کلید از جاکلیدی.  و بالاخره چیزی که منتظرش بود.

_دختره ی احمق.مگه کوری......کثافت بی شعور

 

 

***

 

_کجایی؟.....دختر؟.............دختر کجایی؟

مانتویش را کند و انداخت روی دسته ی مبل.نگاهی سرسری به ساعتش انداخت.برای او روی 7:5 خوابیده بود.بطری را از یخچال برداشت و سر کشید. حدس میزد کجا باشد با این حال همه ی اتاقها را گشت.آخر هم در حمام را امتحان کرد.  در آرام باز شد.دخترک بیرون آمد.باز هم معجون بوی اسپری،ریمل،رژ؛...و بوی دائمی آب ژاول.مثل همیشه 5 دقیقه بعد از او.

_باز چی ازش خواستی ؟ پول؟ مگه نگفتم هر چی میخوای به خودم  بگو

_من از تو هیچی نمیخوام،هیچی ....... هیچی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت   توسط علی   | 

صندلیشو داده پائین تا موهای سیخش نگیره به سقف.تریپ خفن.. تنها ضد حالش غری در سمت شاگرده. دستشو میبره کنار ترمز دستی ،بین صندلیها. جفت شیشه ها رو میده پائین.موازی پیاده رو آروم میرونه. دو تا بوق میزنه. میاد طرف ماشین ولی یهو راشو کج میکنه میره میشینه تو کمری فضائیه جلویی.- منم بودم ...

دکمه ی فورواردو میزنه.( آها. آها اینم یه معضل دیگه )حواسش میره به نفر بعدی. دستشو میزاره رو شیر سر پای وسط فرمون. - سگ مصب بازم دیر میزنه

دوباره بوق میزنه.دختره محلش نمیذاره . دو تا کلفت بارش میکنه. اگه قبلیه میخواست اتو بزنه این اینکارست.  - هی انه هر چی گفتی هزار روش .

یکدفعه تو پیاده رو نود درجه میپیچه جلوی دو سه نفر. همه وامیستن. از جوب که رد میشه یه تف میندازه اونجا. تو صدم ثانیه نشسته رو صندلی.  مانتوی سبز فسفری،شال آبی،سایه چشم قرمز با چشای قهوه ای. - این چرتو پرتا چیه گوش میدی. اینا که همش دارن اختلاط میکنن. معینی،هایده ای.

خواست ناف تهرونی با عشوه بگه که صدا تو گلوش کش اومد. - ابی ..یی

زیر چشمی به دختر نگاه میکنه.پوزخندی رو گوشه سمت چپ لبش میشینه، طوری که دم موشیش پهن میشه. دستشو دراز میکنه سمت سی دی. ( اینه فقر و فحشا). of

- هی بزن کناردارم بالا میارم..
. پسر به دختره نگاه میکنه بعد به سی دی و بعد هم از تو آینه به صندلی عقب.کولشو میندازه بالا. از شلوغی که در میاد رو 2 تیک میکنه. خط تیکش سیاه و کوتاست. از اگزوزش دود آبی نفتی میاد بیرون.لای کشون میونه ماشینا، گم میشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت   توسط علی   | 

با اینکه هیچوقت از داستان جدا نبودم ولی زمونه اجازه نمیداد که خودم باشم ولی میشه همیشه یه کوره راه باز کرد.این هشت ماهی که داستان مینویسم برام یه دنیا لذت بوده و انفجار افکارم روی کاغذ. از خیلی ها باید تشکر کنم و از اونهایی که بیرحمانه منو نقد میکردن تقدیر ویژه. فکر میکنم میتونم حالا با هویت خودم بنویسم چون نقد ها و توجهات شما منو به این باور رسونده که چیز قابل عرضه ای دارم.

هیچوقت یادمان نرود که پله ی بعدی منتظر ماست.

***

نامه

سلام باباجان.امیدوارم حالتان خوب باشد.من هم خوب هستم.مامان و داداش محسن و آبجی زهرا هم خوب هستندو سلام میرسانند.هر چه صبر کردم نامه ای از شما نیامد تا به آدرس آن جوابتان را بدهم.حتی قاصدکی که مامان می گفت میفرستی هم نیامد.فقط چند تا کبوتر آمدند و بالای بام ما چرخ زدند و رفتند روی بام قاسم جلالی اینا نشستند.راستی بابا جان پدر قاسم جلالی در جبهه ی گیلان غرب شهید شد.از دیروز مسجد محل یک پرچم نو و خوشرنگ ایران را روی سردرشان گذاشتند.همه میروند به آنها تبریک میگویند ولی نمیدانم مادر قاسم چرا آنقدر گریه میکند.مامان هم همش دعا میکند شما سالم برگردید.دیشب مامان ما را روی پله حیاط نشانده بودو می گفت عمو علی محمد جان دارد از پشت ماه به ما نگاه میکند و من برایش دست تکان دادم.دیروز ننه شهربانو خوشحال آمد به خانه ما گفت که صلیب سرخ اسم عمو جان اکبر را اعلام کرده است و ما میتوانیم برای او نامه بنویسیم.ننه شهربانو وقتی داداش محسن و آبجی زهرا با هم مریض شده بودند و با هم گریه میکردند،گریه اش گرفت و همش عمو علی محمدجان را واسطه میگرفت که تو زودتر برگردی.باباجان مامان همیشه میگوید که عمو علی محمدجان به جای خوبی رفته و الان حسابی به او خوش میگذرد ولی نمیدانم چرا دوست ندارد تو به آنجا بروی .مامان خیلی از آنجا تعریف میکند ولی همیشه آیت الکرسی میخواند تا تو به آنجا نروی.ننه شهربانو هم دوست ندارد که تو به آنجا بروی.می گوید علی محمدم که هست کافیست.علی محمد زن وبچه نداشت ولی حسینم سه تا بچه قد و نیم قد دارد.باباجان مامان و ننه شهربانو نمیدانند تو چقدر دوست داری به آنجا بروی و وقتی داشتی میرفتی و من داشتم گریه میکردم در گوشم گفتی که نگران نباشم و دلتنگی نکنم چون من مرد خانه ام و اگر اتفاقی افتاد یا پیش عموجان اکبر میروی یا پیش عمو علی محمدجان.

باباجان امروز در کلاس خانم معلم از بچه ها پرسید که چه کسانی از اقوامشان شهید شده اند.من و قاسم جلالی دست بلند کردیم.اول از من پرسید چه کسی از اقوام شما شهید شده است؟ من هم گفتم عمو علی محمدجان .او آرپیچی زن بود و موقعی که داشت به تانک دشمن آرپیچی میزد تیری به پیشانیش خورد و شهید شد.خانم به بچه ها گفت برای عمو علی محمدجان صلوات بفرستند.بعد دوباره گفتم تازه عمو جان اکبرم هم اسیر شده و بابا جانم هم الان در جبهه است و برای رزمندگان سنگر میسازد.خانم معلم هم گفت که یک صلوات برای آزادی عمو جان اکبر و یک صلوات برای سلامتی شما بفرستند.بعد از قاسم جلالی پرسید.او هم گفت که پدرش شهید شده است.خانم معلم پیشانیش را بوسید ودر حالی که داشت گریه اش میگرفت به بچه ها گفت که برای پدر قاسم سه صلوات بفرستند.

بابا جان من آخر نفهمیدم اگر شهید شدن بد است پس چرا برای پدر قاسم سه صلوات و برای شما یک صلوات میفرستند؟ یا چرا مامان میگوید عمو علی محمد جان به بهشت رفته اما نمی خواهد تو شهید بشوی و به بهشت بروی.تازه ننه شهربانو هم خدا را به روح عمو علی محمدجان قسم میدهد که تو سالم برگردی .مسجد محل پرچم نوی سه رنگ در خانه قاسم جلالی نسب میکند و مردم به آنها تبریک میگویند ولی مادر قاسم همش گریه میکند.بابا جان برای تو هر اتفاقی بیفتد من نگران نمیشوم چون شهید شدن چه خوب باشد و چه بد اگر شما شهید شدید که میروید پیش عمو علی محمد جان .یادتان هم نرود که ما را با خودت ببری.اگر هم اسیر شوی که میروی پیش عموجان اکبر ولی ننه شهربانو میگفت که جایی که عمو جان اکبر هست خوب نیست و تازه به زودی هم برمیگردد پس ما هم صبر میکنیم تا تو برگردی.باباجان آبجی زهرا امروز توانست چهار دست و پا راه برود ولی داداش محسن هنوز نمیتواند و همش گریه میکند.فردا هم نتیجه ثلث دوم را خواهند داد.ولی خانم معلم امروز آخر کلاس نمرات من وقاسم جلالی را به ما گفت.هر دو معدلمان بیست شد.درسم را خوب میخوانم تا ثلث سوم هم بیست بگیرم.قولت که یادت نرفته است؟قول داده بودی اگر معدل کل کلاس پنجمم بیست بشود برایم دوچرخه بخری.ننه شهربانو هر دو روز یکبار به ما سر میزند و برایمان همه چیز میخرد.دایی جان مسعود هم برایم یک مسلسل خریده تا وقتی بزرگ شدم بیایم پیش شما و صدام را بکشم.بابا جان من نمیگذارم کبوتر ها روی بام ما بنشینند و آنها را با سنگ میزنم چون مامان میگوید اگر تو بیایی پیش ما زودتر خواهد شد ولی اگر ما بیاییم پیش تو شاید خیلی سال طول بکشد.بابا جان زود تر بیا. پسر خوب تو علی

***

سلام پدر. این نامه را به همراه نامه ای که هیچ گاه نتوانستم برایتان بفرستم پست میکنم .شاید بتوانم با این دو نامه رنجشی که از بابت جر و بحثمان در مورد خدمت سربازی و دانشگاه داشتیم بر طرف کنم.پدر موقعی که از شما خواستم تا مدارک حضورتان در جبهه را به من بدهید تا بتوانم از خدمت معاف شوم و در کنکور از سهمیه استفاده کنم،شما امتناع کردید.آن موقع یا حتی تا این اواخر ـ باید مرا ببخشید پدر و به حساب خامی ام بگذارید ـ آرزوی شهادت شما را میکردم .نه بخاطر امکاناتی که برایم فراهم می آمد استفاده کنم که با همان مدت حضورتان در جبهه نیزمیتوانستم،بلکه بخاطر اینکه شما از این کار ممانعت نمی کردید و من الان موقعیت بهتری داشتم.آنروز با آنکه مدارک را در میان اعلامیه ها و عکسها و وصیت نامه ی عمو علی محمد جان دیده بودم، گفتید که هیچ گونه نامه یا کارتی ندارید که سابقه حضورتان را در جنگ مشخص کند.درک این موضوع برایم بسیار سخت بود و توضیحات شما در مقابل طبع بلند پرواز من قانع کننده نبود.اتفاقی که امروز در اداره مان افتاد باعث شد تا این نامه را برایتان بنویسم.امروز شخصی که تازه استخدام شده بود و حتی یک روز هم سابقه کار نداشت به عنوان رئیس بخش ما انتخاب شده بود بچه ها میگفتند که با پارتی بازی و استفاده از سهمیه و تبصره و از این جور حرفها یک شبه رئیس ما با پنج سال سابقه شده است.با این که هنوز ندیده بودمش ولی احساس نفرت عمیقی نسبت به او داشتم و با بقیه همکلام بودم.ولی به محض اینکه برای معارفه آمد شناختمش.قاسم جلالی بود.همسایه قدیمیمان..هیچ کس مثل من غم را در چهره خندان او ندید و اینکه آرزو داشت الان سایه ی پدر بالای سرش باشد تا اینطوری بیاید و رئیسمان شود.یکی از همکارانم همین موقع ،طوری که قاسم جلالی هم بشنود گفت دولت خرج تحصیل و زندگیشان را میدهد دیگر چرا سهمیه برایشان قائل میشوند؟ من هم طوری که همه بشنوند بی اختیار گفتم: شما چقدر پدرتان را میفروشید؟.قاسم جلالی که تا این لحظه سرش پائین بود و با صورت سرخ شده و مشت گره کرده میخواست جلوی ترکیدن بغضش را بگیرد،نفس حبس شده اش را رها کرد و انگشت نشانه اش را به طرف زمین گرفت و نمیدانم چه چیز زیر لب زمزمه کرد.پدر دیگر مثل قبل نیست که هر کس اگر پسر دایی مادربزرگش هم شهید میشد بادی به غبغب می انداخت و با افتخار آن را در میان جمع بیان میکرد و همه نیز او را تحسین میکردند.دیگر در کلاسهای درس مدرسه و دانشگاه معلم یا استادی نمیپرسد آیا کسی هست که فردی از خانواده یا اقوامشان شهید شده باشد؟ و قاسم جلالی ها انگشت اشاره را از لبه آستین رها کرده بالا ببرند و تنها در معدود دفعاتی که چشمانشان میدرخشد ،خدا را نشان بدهند و بگویند : خانم اجازه ما !.

پدر حالا میفهمم وقتی میگفتی حق تو نیست که از این امکانات استفاده کنی چون من هستم و همه چیز برایت فراهم کرده ام و حتی حق بچه های عمو جان اکبر هم نبود که برای آنها هم چه هنگامی که عمو جان اسیر بود و چه هنگامی که آزاد شد کم نگذاشتی ،منظورتان چه بود. پدر حالا میفهمم چرا پسر یکی از شاگردانت که جانباز شیمیایی شد،آمده بود و پیش شما کار میکرد.پدر جان من به اشتباهم اعتراف میکنم و از اینکه امروز با سربلندی از شما جلوی بقیه یاد میکنم،احساس غرور میکنم.امیدوارم فرزند خطاکارتان را بخشیده باشید.پدر جان حالا بعد از چند سال بیشتر از همیشه به دستهای گرمت که در کودکی نبودی و بود و حالا که هستید و نیست،احتیاج دارم.پدر جان میخواهم بگویم یادم نرفته موقعی که کلاس اول راهنمائی بودم ،آبجی زهرا بلبل زبانی میکرد و داداش محسن تازه راه افتاده بود بعد از هشت ماه برگشتی و اولین کارت این بود که ماشینت را بفروشی و برای من دوچرخه بخری.بابا.جان اگر اجازه بدهید آخر این ماه که سالگرد ننه شهربانو است برای دست بوسی خدمت برسم. پسر خوب تو علی

 

پ ن ۱ :لطفا نظراتتون رو در مورد داستان قبل از خوندن پی نوشت ها بذارین تا روی نظر فنی شما اثر نذاره

پ ن ۲: داستانمو تقدیم میکنم به عموی شهیدم علی محمد. اولش فکر میکردم با این داستان دینمو به عمویی که قبل از به دنیا آمدن من رفته بود ادا میکنم ولی در واقع پارادوکس های ذهن من تو اون موقع و الان هست که نوشتم. شخصیت ها واقعی هستند و دستمایه من برای نوشتن شدند.نمیتونم خالق اثر بدونم ولی تفکر من در مورد خیلی از مسائل بر این نوشته حاکم است.

پ ن ۳:امیدوارم با این داستان به انتقادات بعضی از دوستان در مورد سبک و زبان جواب داده باشم.

پ ن ۴:تغیراتی تو معرفی وبلاگ و خودم دادم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت   توسط علی   | 

آخرین باری که دیدمت یادم نمی آید آفتاب بود یا مهتاب.اما تو ابری بودی.پشت کوچه باغ_ (علی مصفا) بود.چنارا انگار یکور کرده بودند روی چینه کاهگلی.برگاشون که ریخت،رنگ به رخشون نموند.سفید سفید شدند،مثل روز اولی که کاشتنشون.آب تو جوب وسط کوچه سنگین میرفت.از رنگ نقره ایش معلوم بود تیز شده.نگاش که میکردی لرزت میگرفت.

دستمو انداختم گردنت.کولتو انداختی و دستم ول شد تو هوا.احساس کردم میخوای عق بزنی ولی خودتو نگه داشتی. نزدیکای ته کوچه چنارا تموم می شد ولی چینه تو سری خورده ،پر از چروک و ترک ادامه داشت. ایستادی دستامو گرفتی تو دستت. گرم بودند . اما چشمات آروم و قرار نداشتن. شروع کردی به حرف زدن.آهنگ حرفات آروم بودو ملتمسانه.نمیدونم چی میگفتی اما لحنت هول تو دلم مینداخت.حرفات که تموم شد دستات کردی تو جیب مانتوت و براقش شدی ببینی من چی میگم. وقتی دیدی دارم مثل گاوا فقط نگات میکنمو به جای نشخوار دارم بهت لبخند میزنم، اول برگشتی و روتو کردی اونور .نفسای عمیق می کشیدی ولی آروم نشدی.دوباره روتو کردی طرف من.دستاتو تو هوا اینور و اونور میکردی. انگار داشتی داد میکشیدی.چشمات با سرعت از مردمک یه چشمم میرفت رو چشم دیگم و برمیگشت.وقتی تبسمم محو شد انگار فکر کردی فهمیدم چی میگی ولی من فقط ترسیده بودم.

هنوز چشات دودو میزد.خیالت راحت نبود، ولی چاره ای نداشتی.یهو برگشتی. موهای مشکیت از زیر شال تاب خوردو نشست روی شونت.چند قدم آروم رفتی.یکدفعه انگار نیرویی گرفته باشی تند کردی.دنبالت راه افتادم.فهمیدی. ایستادی. با انگشت نشونت به من اشاره کردی که یعنی همونجا وایستم. وایستادم. از این ور جوب یه قدم بزرگ برداشتی و رفتی اونور جوب کنار چینه.با نگام دنبالت کردم. درست روبروی همونجایی که از جوب پریدی،چینه ،قد رد شدن یه آدم شکسته بود و ریخته بود و دوباره ادامه پیدا میکرد تا ته کوچه. رفتی و رفتی تا ته کوچه.پیچیدی به چپ و ناپدید شدی.

 تا چند دقیقه جرات نکردم دنبالت بیام.وقتی هم اومد و رسیدم ته کوچه دیگه رفته بودی. خواستم منم همونطرفی بیام ولی پیچیدم به راست. این طرف باغهاش کوچه نداشت،چینه نداشت،جوب نداشت،چنارم نداشت. فقط همه ی برگهای چنار سبز سبز اونجا فرش شده بود.هر چند قدم که برمیگشتم و پشت سرمو نگاه میکرد، گله گله گلهای قرمز داشتند روش در میومدند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت   توسط علی   | 

سراب

اتاق ،کوچک و زرد.با کاناپه ای تبدار و قهوه ای سوخته. هوا دم کرده و بریده بریده با رقص دود سیگارهای نیم سوخته ی رهاشده. از پس چشمانش به سقف خیره و به جان خریده وزن ظریف او.تحمل ناپذیر، در هم آویختندو آمیختند و پیچیدند. در نهایت اصالت، بوئیدند و چشیدند از طعم های طمع های زودگذر مداوم.در چشمهایش غرق میشد و آتش میخواند و گمان میبرد همین است.همان که جادو میکند، میمیراند و متولد میکند.حریصانه میبلعیدند نفسهای الکلی سرخورده و بریده مثل صداها را.اینک در تلاش و تکاپوی یکی شدن و جاودانه شدن، مضبوحانه می جنباندند،میپریدند،جیغ میکشیدند و می تراوید از روزنه ها، تعفن_ مرداب های شور.هوا وزن میگرفت بر روی بدنها و ریتم،ضرب و تکرار انگار ماسید در ثانیه... ناگهان در اوج جاری شد التهاب،عتش،نگاه وآنچه میپنداشت عشق به رنگ سفید و زرد با بوی ژاول.

سرشار از ماده بود،پس در خلاء نماند.سرد شدو ساکت. تاریکی پا دوانید در عمق وجودش. پاسخی نداد به سر انگشت فرشته و دو خط آتشین.انزجار.نه از او که از من.غرق در مرداب با بوی متان. جادو کرد و میراند، اما سقط شد آنزمان که باید متولد می شد.به سوگ نشست و وحشت زده در پی رهایی از التماس تماس.قبل از پلک های افتاده، فرشته با بدنی زیر آوار مانده و چشمان سرخابی، با بالهای کنده شده آویزان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت   توسط علی   | 

- چشمم

-چشمت

 

-چشمت ... چشمت ..... چشمت........ چشمت...........چشمت . چش

- چشمش ............. چشمش ........... چشمش ...... چشمش .... چشمش ...چشمش . چشمش چشمشچشمشچشمشششششش

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت   توسط علی   | 

فهم هنر

زیبایی شناختی و لذت بردن از زیبایی در ذات هر انسانی وجود دارد،اما فعال کردن آن امری است اکتسابی.درک زیبایی به معنی اخص(هنر) نیاز به بیدار کردن طبع و آموزش دارد.اگر موسیقی پر احساسی شنیدید و فقط با آن ضرب گرفتیدنباید بپندارید که آنرا درک کرده اید، بلکه اینمضمون مقوله ای حسی است.در پس این موسیقی احساسها،حرفها،ایدئولوژیها،جهان بینیها،.....نهفته است.اگر هنگام دیدن یک تئاتر خشم،عشق،حسرت،....از طریق بازیگر به شما منتقل شد،آنموقع میتوانید بگوئید من یک تئاتر دیدم و از آن لذت بردم.
اما چقدر جامعه امروز ما قادر به درک هنر است؟ و آیا مقصر است؟ اخیرا به مطالعه در وضعیت هنر در دهه بیست و سی و مقایسه آن، با دهه ی اخیر پرداختم.نه تنها پیشرفتی نمیبینم حتی پست رفتهایی وجود دارد که به شدت نگران کننده است.(در اینجا کاری به سیاست ندارم گو اینکه گزینه ای تاثیر گذار می باشد).در گذشته با وجود اینکه بسیاری از برداشتها مقلدانه و انتزاعی بود با این حال حتی گرفتن ژست رفتن به تئاتر به عنوان مظهر تجدد مابی،باعث همه گیر شدن و آزموده شدن تعدادی از افراد این جامعه و تشکیل اولین کلنی های جامعه هنر فهم را فراهم میکرد.یا موسیقی سنتی که با کراوات کلاه پهلوی نواخته میشد،حتی الان هم که شنیده میشود هویت مستقلی دارد و فضا و زمان خاصی را تداعی میکند.  چه بسا اگر همان جریان ادامه میافت اکنون وضعیت بهتری داشتیم.اما امروز میتوان از تعداد تیراژ کتابها، تعداد سالنهای نمایش،سرانه ی فرهنگی هر خانوار،.... از نظر کمیت و نبود حتی یک اثر در هفتگانه ی هنر در سطح جهانی از نظر کیفیت،پی به وضعیت اسف بار هنر پی برد.وقتی در یک اتفاق  روزمره پیرمردی چنان مناسب آن موقعیت بیتی از منطق الطیر عطار می آورد از فرط تعجب مات میمانم.یا وقتی در بازدید از چهل ستون توریستهای خارجی جلوی پرده ی حرمسرا دارند بحث میکنند،یک عده جوان که با آنها همقدم هستم میگویند ببینید اینها از ما ندید بدید تر هستند،یاد فیلمی می افتم که در حین جنگ جهانی دوم مردم پاریس زیر بمباران نازی ها از سالن نمایش خارج نمیشدند.غصه ام میشود و فکر میکنم جامعه ما به کجا خواهد رفت.یعنی ملتی با این همه سابقه نباید هنرش در اوج باشد؟ جواب دادن به این چراها بیهوده است زیرا چیزی جز توجیه در پی نخواهد داشت اما چیزی که مهم است اینکه از این به بعد چه باید کرد؟
اینها چیزهایی است که دغدغه ها و رسالت هر مدعیه هنر است.در آخر این مقاله که بیشتر شاید درد دل بود از همه ی هنرمندان و هنردوستان تقاضا میکنم کوشش خود را در برای پیشرفت و توسعه هنر در جامعه به کار گیرند.

پ ن:در این مقاله سعی بر تعریف هنر نبوده است بلکه بسط و گسترش هنر مورد نظر بوده است.

+ نوشته شده در  شنبه 21 بهمن1385ساعت   توسط علی   | 

Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت